گزارشی از زادگاه، زندگی و افکار ابوالحسن خَرَقانی

روز پنجشنبه دوازدهم شهریور 1394 خورشیدی وقتی به روستای خرقان در 16 کیلومتری شمال بسطام در شمال شاهرود به آرامگاه ابوالحسن خرقانی، حکیم و عارف سده ی چهارم و پنجم، رسیدیم هنوز ظهر نشده بود و پرتوهای آفتاب آخرین ماه تابستانی، درخشش داشت.
مدتی که در کنار خاک و مزار او بودیم احساس کردیم بالاخره آنچه را که می جسته ایم یافته ایم؛ در کنار عارفی که وجودش، رحمت بود. در وجود او، نور و آتش زندگی، روشن بود. شور و نشاط سراپای وجودمان را گرفت. آن جا لحظه هایی در باب حیات و تعلیمات خرقانی با خودم اندیشیدم.

روز پنجشنبه دوازدهم شهریور 1394 خورشیدی وقتی به روستای خرقان در 16 کیلومتری شمال بسطام در شمال شاهرود به آرامگاه ابوالحسن خرقانی، حکیم و عارف سده ی چهارم و پنجم، رسیدیم هنوز ظهر نشده بود و پرتوهای آفتاب آخرین ماه تابستانی، درخشش داشت.
مدتی که در کنار خاک و مزار او بودیم احساس کردیم بالاخره آنچه را که می جسته ایم یافته ایم؛ در کنار عارفی که وجودش، رحمت بود. در وجود او، نور و آتش زندگی، روشن بود. شور و نشاط سراپای وجودمان را گرفت. آن جا لحظه هایی در باب حیات و تعلیمات خرقانی با خودم اندیشیدم.

این مست ِمی پرست(1)
ابوالحسن علی بن احمدبن جعفر بن سلمان خرقانی (352-425 ه.ق) متولد روستای خرقان در شمال بسطام و متوفا و مدفون در همان روستا. خرقانی به تصریح خودش و تایید مقامات بازمانده از او، مردی اُمّی و درس ناخوانده(2) بوده است. با این همه، بزرگ ترین حکیمان و عارفان زمانه همواره در اشتیاق دیدار او بوده اند.
نوشته اند که خرقانی از راه دسترنج خود و از طریق کشاورزی و باغبانی زندگی می کرده و مخارج خانواده و خانقاه خود را از این رهگذر تامین می کرده است. ابوالحسن خود را استمرار معنویت بایزید بسطامی می دانسته است. بدخویی همسر خرقانی و رفتار تند و تلخ این زن با او از مسلّمات زندگی او بوده و کشته شدن یکی از فرزندانش نیز داستانی است که روایات گوناگون آن را تایید می کنند.(3).
بخش بزرگی از سخنان، مقامات و کرامات خرقانی اموری است که در دنیای درون او اتفاق افتاده است. مانند این سخنان:
– چون به گِرد عرش رسیدم صف به صف ملایکه پیشباز می آمدند و مباهات می کردند که «ماکرّوبیانیم و ما روحانیانیم و ما معصومیانیم». من گفتم: ماهواللهیانیم. ایشان خجل گشتند. (نورالعلوم، گزیده ای از سخنان ابوالحسن خرقانی، بند517).
– اگر از ترکستان تا درِ شام کسی را قدمی در سنگی آید زیان آن مراست و از آنِ منست. اگر از ترکستان تا درِ شام اندوهی در دلی است آن دل از آنِ من است.
– بر خلق، مشفق تر از خود کسی را ندیدم، تا گفتم: کاشکی به بَدَل همه ی خلق، من بمُردمی تا این خلق را مرگ نبایستی دید. کاشکی حساب همه ی خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت، حساب نبایستی دید. کاشکی عقوبت همه ی خلق مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید.(بند 91).
– هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد.(بند451).
– هر کسی می تواند عبادت کند اما هر کس نمی تواند آرزو از عبادت کردن را دور کند. نماز کردن و روزه داشتن کار عابدان است اما آفت از دل جدا کردن، کار عارفان است.(بند 319).
– من با خلق خدای صلح کردم که هرگز جنگ نکنم و با نفس، جنگی کردم که هرگز صلح نکنم. (بند 152).
– وقتی یک مرد ترسا(مسیحی) به خانقاه ابوالحسن خرقانی درآمد از ایشان پذیرایی کرد و به آن مرد ترسا که نمی دانست زنّار خود را کجا پنهان کند، گفت: بیار و به من بسپار که ما امینیم.(4).
نکته های بالا بیانگر روحیه ی تسامح و تساهل خرقانی و انسان دوستی اوست. در این پیوند، معروف ترین سخن خرقانی این سخن اوست که می گویند بر سرِ درِ خانقاهش نوشته بود: هرکه بدین خانقاه درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آن کسی که بر درگاه حق به جان ارزد، در سرای بوالحسن، نان از او دریغ نیست.(5).

گستاخِ درگاه
از دیدگاه صاحب نظران، گستاخی و صمیمیت خرقانی با خدای سبب شده است که در درون او لحظه هایی بگذرد که در ادبیات عرفانی ایران و جهان همتا ندارد. برای نمونه؛
– شبی نماز می کرد. آوازی شنید که «هان! بوالحسنو! خواهی که آن چه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟» شیخ گفت:ای بار خدایا! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کَرم تو می بینم با خلق بگویم تا هیچ کَسَت سجود نکند؟ آوازی شنید که: نه از تو و نه از من! (نورالعلوم بند 33).
– گفت: خداوندا من در دنیا چندان که توانم از کَرَم تو لاف خواهم زد، فردا هر چه خواهی با من بکن. (بند 214).
– گفتم: مرا به بهشت، امید مده و به دوزخ بیم مکن که این هر دو سرای، دیگران راست و مرا تویی. (بند 413).
– حق گفت: بنده ی من همه چیز به تو دهم الا خداوندی. گفتم: خداوندی نیز به بوالحسن دهی هم نخواهد. این دادن و دهم از میان برگیر که این بیکارگان گویند. (بند 755).
– مَثَل جان مَثَل مرغی است که پری به مشرق دارد، پری به مغرب، پای به ثری (زمین) دارد و سر، جایی است که از آن جا نشان نتوان داد. (بند 235).
– گفت: اگر فردا در قیامت با من گویند «چه آوردی؟» گویم «گرگی به من دادی در دنیا، من خود با او درمانده بودم تا در من و در بندگان تو نیفتد و نیز ذات و نهادی پرنجاست به من داده بودی ، من جمله ی عمر در پاک کردن او بودم.(بند 495).
در نگاه خرقانی، همه چیز با معیارهای آسمانی و کهکشانی سنجیده می شود. چنان است که گویی او در هنگام سخن گفتن، از عرش به جهان می نگرد و انسان و کاینات را زیر نظر دارد و از چشم انداز او که نوعی همراهی با حق است، منظومه ی هستی در دل عارف حضوری آشکار و روشن دارد که می توان در یک آن، همه ی کاینات را پیش چشم داشت. در این ارتباط او می گوید:
-اگر آن چه میان من و او هست چندِ ارزن دانه ای با خلق بگویم خلق مرا دیوانه خوانند… اگر با عرش مجید بگویم بجنبد و اگر به آفتاب بگویم از رفتن باز ایستد.(بند 99).
-گفت: 73 سال با حق زندگانی کردم یک سجده بر مخالفت شرع نکردم و یک نفَس بر موافقت نفس نزدم و سفَر چنان کردم که از عرش تا به ثری هر چه هست مرا یک قدم کردند.(بند110).
– چون زبان من به ذکر و توحید حق گشاده شد آسمان ها و زمین ها را دیدم که بر گِرد من طواف می کردند و خلق از آن غافل. (بند 146).
-گفت: الهی اگر ارزانی داری مرا از لطف خویش، بچشانی به چیزی که از گاهِ آدم تا قیامت هیچ مخلوق را نچشانیده ای که بوالحسن وامانده ی مخلوق نتواند خورد. (بند660).
– گفت: الهی! رسول خود (=عزراییل) را بفرست تا جان ابوالحسن گیرد و بوالحسن وی را جان گیرد و جنازه ی هر دو با هم در گورستان ببرند. (بند 662).
بعضی از لحظه های گستاخی و صمیمیت خرقانی را با حق تعالی و زورآزمایی و کُشتی گرفتن او با خدا! را دیدیم و «من» و «تو» کردن های او را شنیدیم. اکنون به لحظه های دیگری از حالات او بنگریم که در مقام هیبت است و خوف. یعنی مقام ترس و لرز.
-گفت الهی! هیچ پیغمبر از شمشیر تو نَرَست و هیچ دوست از تازیانه ی تو نرَست. شمشیرت خون آلوده است و تازیانه ات زهرآلوده. (بند 691).
– گفت: الهی! بوالحسن در ولایت تو نیاید که مکر تو بسیار است. (بند 703).

عقل و عرفان
در تصوف و عرفان ایرانی، ابوالحسن خرقانی را باید با این اندیشه شناخت که «معرفت آدمی نسبت به ذات حق موهبتی است که با کوشش عقل به دست نمی آید» یعنی تجربه ی دینی از قلمرو عقل بیرون است و تا خدا خود خویشتن را به ما ننماید سعی ما و سعی عقل ما برای شناخت او سعی باطلی است؛ همان که عطار نیشابوری گفت: راه ازو خیزد بِدو، نی از خِرد(6).
این اندیشه با خرقانی آغاز نمی شود،استاد و پیر او یعنی ابوالعباس قصاب آملی، در جوانی به او آموخته بود که «اگر تو را پرسند که خدای را شناسی؟ مگوی: شناسم که شرک بُوَد، و مگوی که نشناسم که کفر بُود. لکن گوی: عرّفنا الله ذاته و الاهیته بفضله. یعنی بادا که حق تعالی خود، خویشتن را به ما معرفی کند، معرفت او از ما ساخته نیست. نیز کسی از ابوسعید ابی الخیر در باره ی «راه رسیدن انسان به خدا از طریق عقل» پرسید و بوسعید گفت: این راهی است که عنکبوتان بر آن تار تنیده اند و روباهان برآن شاشیده اند.(7).
اگر بخواهیم این نگاه و چشم انداز را در عرصه ی تجربه دینی به دورتر ها بکشانیم می رسیم به آن رشته از آیات قرانی که «هدایت» را ویژه ی خداوند می داند و موهبتی از جانب او که «انک لاتهدی من احببت ولکن الله یهدی من یشاء. ای رسول! چنین نیست که هر کس را بخواهی هدایت توانی کرد، خدا هر که را بخواهد هدایت می کند.(8) همان که مدلول این سخن حافظ شیراز است که گفت: زاهد ار راه به رندی نبَرد معذور است/ عشق، کاری است که موقوفِ هدایت باشد.
ناسازگاری عقل و عرفان در اندیشه ی خرقانی چندان برجسته شده و تشخص یافته است که در دوره های بعد قصه ها در باره آن پرداخته اند از جمله نوشته اند که ناصر خسرو به خرقان آمد. به خانقاه خرقانی وارد شد و خرقانی از اندیشه های خِرَدگرایانه ی او انتقاد کرد. ناصرخسرو در جواب گفت: چگونه شیخ را معلوم شد که «عقل»، ناقص است؟ بلکه «اول ما خلق الله العقل». شیخ فرمود که:ای حکیم!آن عقلِ انبیا است، دلیری در آن میدان مکن. اما عقل ناقص، عقل تو و پورسینا است که هر دو بدان مغرور شده اید.(9).
در مجموع می توان خرقانی را یکی از برجسته ترین نمایندگان این اندیشه دانست که خدا را با دلیل و برهان نمی توان شناخت؛ همان که در قرن نوزدهم، کی یر که گور (kierkegaard) متولد 1813 و متوفای 1855 میلادی، گفت: جست وجوی دلیل و برهان برای ایمان به خدا، خود دلیل بی ایمانی است. ایمان را که شرابی است مردافکن نباید به چیز دیگری، به آب بی مزه ی عقل، مبدل کرد.(10).

استغنا و بی اعتنایی به حاکم وقت
ماجرای دیدار سلطان محمود غزنوی (دوره پادشاهی 382- 421) با خرقانی اگر حاصل تخیل مقامات نویسان او هم باشد باز از حقیقتی روحانی در ذات او خبر می دهد. تاریخ نویسان گفته اند که پیرامونیانِ محمود غزنوی پس از بی اعتنایی خرقانی به او، به قرآن متوسل شدند و با توجه به نقش پادشاهی محمود او را «اولی الامر» خواندند که طبق بیان قرآنی ، اطاعتش پس از اطاعت خدای و رسول قرار دارد و از واجبات است.
خرقانی پس از شنیدن آیه ی اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم(11) از زبان پیرامونیان محمود غزنوی، فرمود: در اطیعوالله چنان غرقم که از اطیعوالرسول شرم دارم تا به اولی الامر چه رسد!.او گفت: از کارها بزرگ تر ذکر خدای است و سخاوت و صحبت نیکان واگر هزار فرسنگ بشوی (بروی) تا از سلطانیان یکی را نبینی، آن روز، سودی نیک کرده باشی. (نورالعلوم، بند 308).

جدال با شیخ الرییس
شیخ الرییس ابوعلی سینا (صفر 370- رمضان 428 ه.ق) حکیم بزرگ ایرانی به اشتیاق دیدار ابوالحسن به خرقان آمد و بر درِ سرای شیخ ایستاد و از همسر بدخوی و تیز خشم شیخ پرسید که شیخ کجاست؟ آن زن پاره ای دشنام نثار شیخ کرد و گفت: به کوه رفته است تا هیزم بیاورد.
ابن سینا در جهتِ کوه و مسیر شیخ به راه افتاد. از راه دور، مردی دید که پشته ای هیزم بر شیری بار کرده و ماری را تازیانه ی خود ساخته است. چشم ابوالحسن که به ابن سینا افتاد، بی هیچ پرسشی، گفت: تا بارِ چنان گرگی را تحمل نکنی این شیر بارِ تو را برنخواهد داشت. گفته اند که همین واقعه و دیدار سبب دگرگونی احوال بوعلی شد و از عالم فلسفه به قلمرو عرفان درآمد. اما «یوگنی برتلس» خاورشناس برجسته ی روسی، می گوید:
این گونه حکایات را اصحاب خانقاه برای آن ساخته اند که ایمان درویشان خانقاه را به کرامات اولیا نیرو ببخشند و دغدغه های عقلانی ایشان را بزدایند.از روزگاری که دولت سلجوقی بر مرکب «کلام اشعری» وارد میدان شد، تمام کوشش نظریه پردازان این دولت، قلع و قمع آثار خِردگرایی در فرهنگ ایرانی بود. ستون فقرات کلام اشعری انکار عقل و آزادی اراده ی انسانی است و برای تثبیت دولت سلجوقی هیچ پیاده نظام و سواره نظامی بهتر از دشمنی با خرد و آزادی وجود نداشت و این کار بر دست نظریه پردازان کلام اشعری، امثال امام الحرمین جُوَینی و امام محمد غزالی، به زیباترین وجهی سامان گرفت. هیچ بعید نیست که در جهت گسترش همان ایدئولوژی، درویشانِ خانقاهها این حکایات را برساخته باشند تا آخرین رمق های خِرَد ایرانی را از میان بردارند.(12).

غُراب، هم نَفَسش
مطابق روایاتِ مقامات خرقانی و نیز مقامات ابوسعید ابی الخیر ،همسر خرقانی زنی بسیار بد زبان و تیز خشم بوده و پیوسته، شیخ و پیرامونیانِ او را آزار می داده است. این زن منکر تمامِ معنویت شیخ بوده و به تمسخر می گفته است: یک پسر وی در همسایگی اش در مسجد بکُشند و پسر دیگرش را در راه عراق بِغارتَند(13)و هیچ ندانَد. اما وقتی دیگر از مُلک و ملکوت سخن می گوید و خبر می دهد.(نورالعلوم،بند 528).
نیز بار دیگر گفته است: چه گویم کسی را که از چندین فرسنگ خبر باز می دهد اما خبرش نبُوَد که سرِ فرزندش را بُبریده باشند و در آستانه ی در نهاده باشند. (بند 1159).
در این گونه موارد،ابوالحسن خرقانی در پاسخِ زنش گفته است: آری،آن وقت که دیدم، پرده برداشته بودند و این وقت که پسر را می کشتند و ندیدم پرده فروهِشته بودند. (بند 26).
طبق گفته ی مقامات نویسان خرقانی، بر اثرِ دَمِ گرم بوسعید ابی الخیر این زن تغییر حالت داد و دیگر از فحاشی و تیزخشمی دم فروبست. زیرا بوسعید روی به سوی خادمِ خرقانی کرد و گفت: «عیالِ شیخ را بگوی وقت شد که دیگر خصومت نکنی» و می گویند بعد از آن هرگز خصومت نکرد.(بند 1152).
منتخب نور العلوم، رساله در توبه، رساله در ذکر، فقرنامه، هدایت نامه، اسرارالسلوک، بشارت نامه و شعرنامه از جمله کتاب هایی است که سخنان و حالات ابوالحسن خرقانی در آن ها آمده است. هم چنین او شعر نیز می سُروده است و شیخ بهاءالدین عاملی در کشکول، این شعر عاشقانه را به خرقانی نسبت داده است:
تا گبر نَشی تو را بُتی یار نبو/ وز بهر بتی گبر شوی عار نبو
آن را که میان بسته به زنّار نبو/ او را به میانِ عاشقان کار نبو.

پی نوشت و منابع:
(1). عبارت از هوشنگ ابتهاج، هنرمند و نویسنده ی معاصر است.
(2). به گفته ی حکیم سنایی: اگر بودی کمال اندر نویسایی و خوانایی/ چرا آن قبله ی کل نانویسا بود و ناخوانا. منظور از قبله ی کل، ابوالحسن خرقانی است.
(3). نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی، محمد رضاشفیعی کدکنی، تهران، نشر سخن، 1384، ص 27
(4). پیشین، ص 39
(5). همان، ص 76
(6).منطق الطیر، عطار نیشابوری، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی ، تهران، نشر سخن، 1383
(7).اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابوسعید ابی الخیر، محمد بن منور، به تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی،تهران، نشر آگاه، 1366، ص 219
(8). قرآن/سوره ی قصص، آیه 56
(9). تذکره الشعراء، دولتشاه سمرقندی، به همت محمد رمضانی، تهران، 1338، ص 50
(10). ترس و لرز، سورن کی یر که گور، ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان، تهران، نشر نی، 1378، ص 16
(11). قرآن، سوره ی نساء، آیه ی 59
(12). تصوف و ادبیات تصوف، یوگنی ادواردوویچ برتلس، ترجمه ی سیروس ایزدی، تهران، نشر امیرکبیر، 1356
(13). بغارتند یعنی غارت کردند.اشاره است به رفتن احمد پسر ابوالحسن خرقانی به سفر علم و در طلب علم اما در راهِ عراق گرفتار دزدها می شود و دزدان، بار و بُنه اش را غارت می کنند.
 از: حسن سلامی (گروه پژوهش و تحلیل خبری)

 

نظر ارزشمند شما

ایمیل شما محفوظ است