فرغون بی صاحب

پدرمان بخاطر وضعیت پایش نمی توانست زمستان گالن های نفت را به خانه بیاورد. محمدرضا هم سن و سال چندانی نداشت اما باید هرطور شده هم گالن های نفت را به خانه بیاورد و هم گاهی مقداری علف برای گوسفندان تهیه کند. ناچار شدیم برای فرغانی که در خانه داشتیم چند بلبرینگ بگذاریم تا محمدرضا راحت تر نفت یا علوفه را تا خانه حمل کند. گاهی محمدرضا برادر کوچکترش محمدتقی را نیز با خود می برد. یکی از روزها که محمدتقی را همراه خود برده بود او را سوار بر فرغان کرده بود که خسته نشود. اما کم کم خودش خسته می شود و جلوی یک سراشیبی تند فرغان را رها می کند. محمد تقی هم میان فرغان بی صاحب آنقدر داد و هوار کرده تا بالاخره فرغان واژگون و او نقش بر زمین می شود. موقع برگشتن محمدتقی را با سر و رویی خونین داخل فرغان زیر علف ها پنهان کرده بود که ما از دست گلش با خبر نشویم.

بر گرفته از کتاب “دمپایی”

خاطرات دانش آموز شهید محمدرضا رجبی

تاريخ : پنجشنبه 28 آبان 1394

نظر ارزشمند شما

ایمیل شما محفوظ است